روزهای سختی را می گذرونم
پول را خانواده ام جور کنند و دادند ، اخلاق همسری هیچ تغییری نکرده ، خیلی هم بدتر شده ، گویا برای دو دانگ من خیلی برنامه ها داشتند و تیرشون به سنگ خورده باشه
با خواهرشوهرم دوباره حرف زدم و گفتم بهتره با برادرش (شوهر من) صحبت کنه، دیدم شوهری تا ریز ترین و خصوصی ترین مسائل زندگی را برای خانواده اش تعریف کرده و اون هم همش میگفت چرا دو دانگ را برنمی گردونی منم گفتم مسئله ما سر دو دانگ نیست سر دخالتهای خانواده شماست، در نتیجه اینکار هم مثمر ثمر نبود
چند بار هم رفتم خونه پدریم و شب ساعت ۹ برگشتم شاید از تنهایی خسته بشه ، اونم رفت ۵شنبه و جمعه کلاس زبان ثبت نام کرد تا اوقاتی که من تنهاش میذارم تو خونه تنها نباشه
من هم دیروز با همکارام و برادر کوچیکه رفتیم آبعلی ، اسکی و تیوب سواری، خیلی هم عالی بود و خوش گذشت ، برگشتم خونه دیدم کشویی که من کیفم را توش میگذاشتم و درش را قفل میکردم، قفلش را درآورده، که من هیچ جای خصوصی تو خونه نداشته باشم.
چند بار بهش گفتم برام پول بذار داری میروی، نگذاشت ، گفت از حقوقت خرج کن گفتم شرکتمون هنوز این ماه حقوق نداده و به زور مبلغ بسیار جزئی ازش گرفتم و یکبار هم ۴۰ تومن برای تعمیر ماشین داد،۵ شنبه بهش گفتم پول بده میخواهم بروم بیرون ، ۵ هزار تومن داده و روی کاغذ نوشته اینقدر فلان روز اینقدر فلان روز بهت دادم بیا جلوش امضا کن ، که مثلا من بعدا نروم ادعا کنم این به من خرجی نمیده ، منم پولش رو پرت کردم تو صورتش و بهش گفتم پولت مال خودت و بی اعتنا بهش از خونه رفتم بیرون
نمیدونم چکار باید بکنم باهاش، وقتی خونه هستم مثل برج زهر ماره و یک کلمه با من حرف نمیزنه و فقط غذا بذاری جلوش بخوره باهات کمی حرف میزنه ،میروم بیرون پیش مادرم هم ناراحته که چرا خونه نیستی من میام و هیچ کس خونه نیست
خدایا دارم سخت ترین روزهای زندگیم رو میگذرونم ، کمکم کن تا بهترین تصمیم را بگیرم
دیشب فیلم سنگ سـ.ار ثــ.ریـ.ا را دیدم، از ظلمی که بر زنان این مملکت میشه واقعا متاسفم فکر کنم حدود ۳/۱ فیلم را گریه کردم.
چهارشنبه دلم نیومد برای تولد شوهری کاری نکنم و رفتم خونه براش کیک درست کردم و روش نوشتم ۳۵ ساله شدنت مبارک ایشالله تولد ۱۲۰ سالگیت رو با شادی جشن بگیری
اومد کیک را نگاه کرد و توجهی نکرد و رفت، تا شب کیک رو کانتر آشپزخونه موند و برام رو کاغذ نوشت بجای کیک درست کردن میتونستی معذرت خواهی کنی که به خانواده ام فحش دادی- منم گفتم خانواده ات دخالت نکنند تا ناسزا نشنوی
دیروز رفتم طلاهام رو بفروشم پدر و مادر و برادرم نگذاشتند، پدرم گفت من برات پولت رو جور میکنم،امروز پدرم گفت من پول رو برات جور کردم. از ۱۸ میلیون،من فقط ۵ میلیونش را دادم و بقیه را مادر و پدر و برادرم قرض کردند ، پدرم تو عمرش یک قرون هم پس و پیش نکرده بود ولی حالا بخاطر من مجبور شد پول نزول بگیره و کار حرام بکند.
امروز تولد شوهرمه، منم هیچی برایش نخریدیم و نخواهم خرید، چون ۳ ماه زندگی را به کام من زهر کرده و هیچگونه مراعاتی در حق من نکرد.
یک موضوع خنده دار: دیشب بعد از یک دعوای مفصل تو خواب بلند شدم و شوهری را بغل کردم و بهش گفتم عزیزم تولدت مبارک، صبح تو بانک یاد کارم افتادم از خنده مُرده بودم ![]()
![]()
مادرش هم کمکی به بهبود قضایا نکرد و رفت.
مادرش اومد با من اصلا حرف نمیزد
منم اصلا باهاش حرف نزدم، ولی براش غذا درست میکردم،تا تمام تلاشم را بهتر شدن زندگی کرده باشم و بعدا اگر هر تصمیمی گرفتم ناراحت نباشم که من برای بهتر شدن زندگیم کاری نکردم
پدرو مادرم هم اومدن خونمون با مادرش حرف زدن، اونم همش میزد به صحرای کربلا و میگفت که چرا ۲ دانگ ۵۰ متر خونه را به نام زنت کردی، چرا از ما (مادرش)پول نگرفته در صورتیکه مادرش پول همه بچه ها رو میگیره و به دروغ میگفت من که بهت ۳۰ میلیون داده ام بازم بهت پول میدادم
در صورتیکه پول بلیط هواپیماش، پول آژانس و تمام ویزیت های دکترش رو شوهرم میده، شوهرم براش هر دفعه میاد ۳۰۰-۴۰۰ هزار تومان خرج میکنه بعد میاد یک ۱۰۰ تومن میذاره رو میز ما و میگه اینم برای کمک خرجتون، اون موقع است که دلم میخواهد خفه اش کنم.
به این مسئله مطمئنم که خدا جای حق نشسته و تاوان کارهاش را خواهد داد.
به پدرم گفتم ۴ شنبه شب زنگ زد به مادرشوهرم و گفت چرا پسرتون پول را نمیدهد و دخترم را اذیت میکند، اونم گفت من اصلا در جریان نیستم (دروغ که گلوی آدم را نمیگیرد خفه کند)
پدرم هم گفت دخترم که به دخترتون گفته بود، یعنی اینقدر روابطتون تیره و تاره که شما را در جریان نگذاشتند و شروع کرد به حرفهای صد من یک غاز،که چرا همسری بدون اجازه اون رفته تهران خونه خریده
چرا تاریخ عروسی بر وفق مراد اون نبوده و پسرش بدون تایید اون عروسی را در تاریخ مورد نظر گرفته، چرا نگفته پول کم داره و از شماپول گرفته ، چرا دو دانگ خونه ۵۰ متری را به اسم دختر شما کرده
پدرم هم گفت که این مسئله بین شما و پسرتونه و دخترم نباید تاوانش را پس بدهد و اونم گفت میام تهران تا راجع بهش حرف بزنیم
به هر کسی گفته بودی دیگر مادرت حق ندارد بیاد خونه ما و باید بره هتل دیگه آب شده بود رفته بود تو زمین ، ولی این همسری ما چند روزی بود که بسیار با من مهربان شده بود و رفتیم خرید خونه کلی گوشت و مرغ و ماهی این چیزا خریدیم که من بسیار تعجب کردم برای چی اینهمه خرید کرد ما که هر هفته میرویم خرید ، نگو برای تشرف مادر مکرمه اشان اینکارها را می کرده است
پدرم ۵ شنبه صد بار زنگ زد حتما بروید دنبال مادرش فرودگاه حتما بیاریش خونه خودتون نگذارید برود هتل ، من هم چشم گفتم و دیشب رفتیم دنبالش فرودگاه تا پرنسس را بیاریم
وقتی سوار ماشین شد به زور سلام کرد و دیگه تا خونه با من حرف نزد
حالا با پدرم صحبت کند ببینیم نتیجه چی میشه، اگر پول برادرم را برگرداندند که هیچ وگرنه پدرم پول را برام حاضر کرده و میروم خانه برادرم را محضر بنام میزنم و تدبیری برای همسری خواهم اندیشید
برایم دعا کنید تا مسئله حل شود،به دعای تک تکتون نیاز دارم
دیروز بعد از کلی وقت حاضر شدم بروم کلاس رقص، رفتم خانومه مسئولش گفت که امروز کلاس نداریم، منم امروز با خودم قرار گذاشتم بعد از کار بروم پیاده روی یک مسیر ۵ کیلومتری،تا بلوار کشاورز پیاده اومدم و تو هر مغازه ایی که تو راه بود سرک کشیدم آقا قیمت کبک چقدره؟ آقا قیمت این طبقه ها چقدره؟ بدون سرویس خواب هم می دهید؟ با خودم زمزمه میکردم و از هوای ملس پاییزی حسابی لذت بردم، البته هوا کاملا آلوده بود و به وضوح اینورژن هوا دیده میشد
تا رسیدم دم موزه هنرهای معاصر ، اونجا یک آقایی با سیم مجسمه های مختلفی درست کرده بود منم جو گیر شدم یک سری از مجسمه هاش رو که یک گروه ۸ نفره ارکستر سنتی است رو خریدم اونم اشانتیون برام اسم خودم و شوهری رو درست کرد. عکس1 5 4 3 2
بعد از اون هم رقتم بازارچه کارآفرینی پارک لاله و یک طبقه برای اتاقمون خریدم که روش قاب عکس و شمع و شایدم چند تا کتاب بزارم با پایه ال و رول پلاک از این چیزا ، دوتا خوشبو کننده برای کمد لباسهامون،یک شمع وانیلی که روش نوشته thinking of love و یک گلدون آفتاب گردون فینگیلی ، از اونجا هم سوار ماشین شدم اومدم خونه، ولی بازم بد نبود فکر کنم نصف مسیر رو پیاده روی کردم.
به عقب که برمیگردم می بینم زندگیمون مسیری رو به نزول داره اونم با شیبی تند مثل یک دره مهلک
شاید چون زندگیمون با عشق شروع نشده به اینجا رسیده باشد، شاید اگر عاشق هم بودیم بخاطر عشق کلی مسایل جزئی را نادیده می گرفتیم.
دلم برای روزای که با شیلا میرفتیم رستورانهای دربند تو سرما و برف زمستون چایی و غذا میخوردیم و صدای قهقه امون دنیا را بر میداشت تنگ شده
برای روزایی که با ندا رفتیم کیش و تا صبح خندیدیم و صبح بلند شدیم رفتیم تور و در عرض ۴ روز فقط ۶ ساعت خوابیده بودیم ،تنگ شده
برای روزایی که میرفتیم پنتری می نشستیم و غذا مکزیکی میخوردیم و قول میدادیم که دفعه دیگه غذای تند نخوریم تنگ شده به روزایی که وسط کلاسهای دانشگاه با ندا که اونروزا اخراج شده بود و خانواده اش نمیدونستند میرفتیم سینما و خوش بودیم تنگ شده
برای روزایی که سر تخت طاووس با ندا خندیدیم و گریه کردیم تنگ شده
برای روزهایی که با زهرا و شیلا رفتیم دربند و گردوهایی که از طالقان آورده بودم و سیب هایی که شیلا اورده بود خوردیم و تا اون آبشار رفتیم و بالای کوه خوابیدیم ، بخیر
برای اون دفعه که رفتیم شمال و در عرض یک شبانه روز ۱۰ ساعتش رو تو دریا گذروندیم و با امکانات کم جوجه کباب درست کردیم و خوردیم و شب در ویلایی ۶۰ تومنی در محمود آبادبه سر کردیم و فیلم نرگس دیدیم تنگ شده است.
برای روزایی که با شبنم میرفتیم استخر که خواهرش برامون کارتش رو آورده بود و تو استخر هتل کوثر نیمرو خوردیم و خوش بودیم
دلم برای روزی که بعد از امتحان فوق لیسانس خوشحال برگشتم خونه و تو دلم عروسی بود چون تمام سوالات را جواب داده بودم و روزی که جوابش امد و من نفر اول شده بودم تنگ شده است. چه شادی هایی داشتم کاش بیشتر لذتش را می بردم .
دلم اصلا برای روز خواستگاریمون که مادرش به اصرار به پدرم میگفت باید جواب ما را همین امشب بدهید و هفته دیگر عقد کنیم تنگ نشده،برای روزی که مادرش یک تعریف خشک خالی هم از عروس آینده اش نکرد.
دلم اصلا برای روز بله برون تنگ نشده، روزی که مادرش پارچه و انگشتر نشون رو تو کیفش قایم کرده بود و بعد از اینکه دید همه چیر اوکیه و خوب خری گیر آورده ، اونا را از تو کیفش درآورد تنگ نشده، برای روزی که برای بله برون شیرینی نیاورده بودند و من جلوی زن دایی مادرم که گفت چقدر حساب کتاب کردن و شیرینی نیاوردن که اگر جور نشد خرجی نکرده باشند تنگ نشده چون جلوی فامیلمون شرمنده شدم
دلم اصلا برای روز عقدمون تنگ نشده، که مادر شوهرم کادوی روز عقد و زیر لفظی را حواله داد به وقتی دیگر و من جلوی خانواده ام و مادر بزرگم آب شدم و کوچک شدم و پدرم گفت دخترکم غصه نخور ایرادی ندارد، شاید حواسشان نبوده.
دلم اصلا برای روز عروسیمون تنگ نشده، روزی که مادر شوهرم ساعت۵/ ۸ شب پا شد اومد عروسی پسرش و گفت که من بیمارستان بودم و مادرم و خاله هام از ترس اینکه اتفاقی برای این بشریت نیافتاده باشد مردند و زنده شدند و بعد از عقد تمام فامیلها و بستگان کادو دادند و خانواده شوهرم بازم هم نشستند و حساب کتاب کردند و آخرین نفر کادوهایشان را دادند و شب پس از خورندن شام مادر و پدر و خواهرهایش و همگی شان رفتند و پسرشان را تنها گذاشتند تا با خانواده همسرش تنهایی برود عروس کشان تنگ نشده
دلم اصلا برای روز پایتختی ام تنگ نشده، روزی که مادر شوهرم صبح ساعت ۸ زنگ زد به پسرش و به تازه داماد گفت،که ما پاتختی کادو نمیدهیم و پسرش گفت نه اینها رسم دارند و باید بدهید و اونم عصری موقع مجلس پایتختی سنگ تمام گذاشت و جلوی تمام میهمانان گفت ما رسم نداریم پاتختی کادو بدهیم و یک تراول درآورد داد به حساب اینکه سگ خور و خواهر بزرگش که بعد از مجلس عروسی عزیمت کرده به سمت مشهد و دو خواهر دیگر هم که هیچ به روی خود نیاورده،تنگ نشده و نخواهد شد.
پی نوشت: امروز نگاهی که به آرشیوم انداختم دیدم از دفعه اولی که مادرشوهرم اومد خونمون رفت دیگه زندگیمون رنگ شادی رو به خودش ندیده
از وقتی تمام وبلاگها رو ریختم تو گوگل ریدر راحت شدم خیلی خوبه، دیگه نیازی نیست هر روز ۴۰-۵۰ تا وبلاگ رو باز کنی تا ببینی که آپدیت شده اند یا نه
زندگی همچنان در جریانه ، فعلا همسریم پولم رو نداده و گفته به هیچ وجه من الوجوه هم نمیدم تا نیایی دو دانگی که به نامت هست رو به نام من کنی ،مادر مثبت اندیش من هم همش میگه مطمئن باش پولت رو پس میده
با چند تا وکیل صحبت کردم و گفتم میخواهم پولم رو بگیرم و این دو دانگ را برگردونم ، اونا بشدت مخالفت کردن و گفتند که اطمینانی به شوهرت نیست و باید این دو دانگ رو حفظ کنی به هر قیمتی
دو جلسه هم مشاوره روانشناسی رفتیم ولی مثمر ثمر نبود، مشاور بهش گفت خیلی کار بدی کردی خودت رو با خانواده اش در انداختی ، ولی گفت من حتی اگر مادرم هم بیاد بگه این پول رو برگردون برنمیگرونم
با خواهرش که کمی پشتیبانی منو میکرد هم حرف زدم ولی اونم گفت خوب دو دانگ رو بده خودت رو راحت کن یا اینکه گفتم با برادرت صحبت کن گفت نه من دخالتی نمیکنم ،در صورتیکه مادرش و خواهرش هر روز یا به همسریم زنگ میزنند یا اون باهاشون تماس میگیره،من که مادر همسریم رو که باعث و بانی این همه ناراحتی است نمی بخشم.
من اولش که مریض شده بودم به همسریم گفتم نمی خواهم خانواده ات چیزی از مریضی من بدونند، بعد همون چند روز اول که مادرش منو دید گفت پسرم بدشانسه و چند بار هم یک داستانی ساختگی رو تعریف کرد که کسی از نزدیکانشان سرطان استخوان گرفته و فوت کرده(حتی اسم مریضی رو هم درست نمی دونست)،مادرش هم از روزی که فهمیده من مریضم،همش زیر پای پسرش نشسته و در حال زیرآب زنی
در حالیکه من هیچ مشکل جسمی یا روحی بخاطر مریضیم ندارم ولی پسر خودش هر روز هر روز میگرن داره و باید کلی قرص کدیینه بخوره و باید تمام خونه رو تاریک کنم ، و من یک گوشه ایی آروم بشینم تا صدایی در نیاد تا همسریم بخوابه و سرش خوب بشه ،فرقش اینه که داروی من وقتی میگیرم جایی ثبت میشه ، ولی استامینوفن کدیین و قرص های میگرن جایی ثبت نمیشه و مستقیما میشه از داروخانه تهیه کرد.
این چند وقت هم خیلی راهها رو رفتم، یک چند وقت بهش بی محلی کردم ، چند روز کلی ابراز علاقه ولی هیچکدام فایده ایی نداشت، مرغ شوهری یک پا هم نداره ، اصلا یک خصوصیت فوق العاده بدی که داره اینه که از هیچ چیزی ناراحت نمیشه و متقابلا ناراحتی طرف مقابل هم براش مهم نیست ، یعنی اگر جلوش بمیری هم اصلا نمیگه چت شده
چند روز دیگه هم صبر میکنم شاید فرجـی شد ، در غیر اینصورت یا ماشین و طلاهام رو میفروشم، یا یک وام میگیرم- الله مع الصابرین، خدا با صابرین است، پس فعلا صبر میکنیم
هدی جان، یسنا کوچولو که چشمت به دنیا روشن نشد ،آقا حامد پدر و همسری مهربان
همگی روحتان شاد و قرین رحمت
پارسال که این خونه رو خریدیم اومد دو دانگ خونه رو به نام من کرد یک دانگ با پول خودم و یک دانگ رو هم به حساب اینکه قسط بانـک مسـکن را من پرداخت کنم یکماه اول من قسط بانک را دادم بعد کارت بانک مسکن را از من گرفت که خودش بده
امسال رفتیم یک خونه قولنامه کردیم ۳۰٪ اولیه را که برای نوشتن مبایعه نامه بود از مادرم گرفتیم و قرار شد که خونه برادرم را بفروشیم و برادرم بیاد خونه ما رو بگیره،از اون ۳۰میلیون ۱۹ میلیون از پول، مال خاله ام و مقداری هم از پول خونه برادرم بود
یکروز ازش پرسیدم این خونه جدید، چقدرش رو میخواهی به نام من کنی گفت ۳ دانگ به نامت میکنم ولی باید وکالت بدهی من هر وقت خواستم بفروشم،من گفتم نه من نمیخواهم همون یک دانگ خودم رو به نامم کن گفت نه اون رو هم با وکالت به نامت میکنم که هر وقت اراده کردم بتونم بفروشم،من گفتم من نمی خواهم
فرداش زنگ زد بهم که اگر نمیخواهی بروم و خونه ایی رو که قولنامه کردیم بفروشم منم گفتم هر جور دوست داری، و بعد زنگ زد به مادرم کلی چرندیات به مادرم گفت و عصر هم زنگ زد به پدرم و یکسری مضخرفات به اون گفت ، مثلا دخترتون سرطان خون داره و نمیتونه بچه دار بشه و پدرم هم گفته اگر دوستش نداری و نمیخواهی باهاش زندگی کنی طلاقش بده ولی عذابش نده، یا اینکه من ماهی ۶ میلیون تومن پول داروش رو میدم درصورتیکه پول از شرکتشون میگیره من میرم داروم رو میگیرم و نسخه مهر شده رو میبره شرکت که بفرستند برای بیمه یعنی یک هزار تومنی هم پول داروی منو نمیده،عصرش که رفته بودم خونه پدرم ،پدرم که این جملات رو میگفت اشک تو چشماش حلقه میزد
گفتم پدر جان ناراحت من نباش من گلیمم رو از آب میکشم بیرون ، پول داروم رو هم خودم میتونم از بیمه بگیرم پس نگران داروی من نباشید و نگران اینکه اگر من بچه دار نشم منو طلاق بده هم نباشید ، همه زندگی به اینجا ختم نمیشه، ولی میدونم که حتی فکر طلاق ، پدر و مادر و برادرهام را در خانواده ایی که حتی یکنفر هم سابقه طلاق نداره دق میده
خونه قولنامه ایی رو فروخت، با اینکه مادرم بهش گفته بود اگر این خونه رو نمیخواهید ما میخرم برای برادرم تا شما هم ضرر نکنید گفته بود نه من با فامیل معامله نمی کنم .
حالا ۱۹ میلیونی که پیشش بر نمیگردونه میگه این بجای این دانگ دومی که بنامت کردم ،یا راه حل دوم اینه که تو بیا و ۱۳ تومن بگیر و دو دانگی که بنامت هست رو برگردون به من، جالبه یک دانگ من ۱۳ تومن میشه ولی یک دانگ اون ۱۹ تومن میشه ، استدلالش هم اینه که تو ۲۰ میلیونی که پارسال دادی برای یک دانگ ، اونموقع خونه ۱۵۰ میلیون بود و حالا که خونه ۱۱۵ میلیونه یک دانگ تو میشه ۱۳ میلیون
ولی من نمیخواهم این ۲ دانگ رو برگردونم تا هر وقت خواست بدون اجازه من بره خونه رو بفروشه،از طرفی هم جور کردن ۱۹ میلیون پول هم برام کار راحتی نیست
حالا باید شب و روزم رو با گریه سپری کنم و از طرفی هم باید خانواده ام را دلداری بدم که هیچ مشکلی پیش نمیاد و شما نگران من نباشید
خدایا کمکم کن و بهترین را برایم مهیا کن، خودت میدونی که چقدر عذاب میکشم
جوابهای من بیشتر شامل همه کسانی که خواننده وبلاگشون هستم میشه
ولی حالا چیزای که به ذهنم میرسه برات میذارم
۱- اسم ٣ تا وبلاگ که خیلی دلتون می خواد قیافه نویسنده اش رو ببینین؟البته علتش رو هم باید بگینا.
من خیلی ها رو دلم میخواهد ببینم،
من همه دوستای وبلاگیم رو دوست دارم ببینم چون کسانی که بهشون سر میزنم برام آرامش بخش هستند و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم
٢ - اسم ٣ تا وبلاگی که احیانا باعث عوض شدن تفکرات شما یا بیشتر فکر کردنتون درمورد مسائل یا یاد گرفتن درسهایی از زندگی شدن رو هم بنویسین.البته اینم با علتهاش.
عطر صد خاطره خیلی پشتکار خوبی تو درس خوندن داره و من همیشه دنبال میکنم
٣ - اسم ٣ تا از محبوبترین وبلاگهایی که خواننده خاموششون هستین و حتما مرتب بهشون سر میزنین رو هم بنویسین.
تزیینات و دکوراسیون و کسانی که من براشون کامنت دادم و اونا جوابی ندادن ولی من از سبک وبلاگشون خوشم میاد مثل
منم همه کسانی رو که به وبلاگ من سر میزنند به این بازی دعوت میکنم، خوب این نشون میده چه کسانی به وبلاگ من سر میزنند![]()
زنی که من باشم ۲۰ شهریور وارد ۳۱ سالگی شدم ،از خیلی ها چیزاش راضیم و به خیلی چیزهاییکه میخواستم هنوز نرسیده ام که خودم میدونم بخاطر عدم تلاش ام بوده
۵شنبه برادرم، مادرم و پدرم و بردار کوچیکه رو دعوت کردم خونمون، منم ۲ تا کیک درست کردم تا شب برویم خونه ماردبزرگم با داییم و خاله کوچیکه ام اونجا بخوریم
شب مادر بزرگم ما رو شام بیرون دعوت کرده بود و بعد رفتیم تا برادرم دایی بزرگم رو ببینه، همون شبانه با مادر بزرگم و دایی کوچیکم رفتیم طالقان
جمعه ظهر هم رفتیم آبشار کرکبود در طالقان آبتنی کردیم عصر خاله ام هم اومد و کیک رو بریدیم و خوردیم
کادوهای تولدم:شوهری نقد،مامانم و بابام سکه،برادر بزرگم بلوز، برادر کوچیکه MP4 برای ماشینم، خاله ام یک ریمل و خط چشم Bourjous ،خواهر شوهر وسطیه عطر Secret با یک سکه
داییم و مادر بزرگم هم قرار شده دوباره هفته دیگه یا بعد از ماه رمضان، ما را دربند مهمونمون کنند
برادرم هم امروز صبح برگشت آلمان و من کلی براش گریه کردم ، برادرم برام بهترین خاطرات کودکی و جوانی ام را بهمراه داره،دلم خیلی براش تنگ شده ،خدایا براش بهترینها رو رقم بزن
دخملی جون منو به این بازی دعوت کرده
دریا: آبی
قهوه: تلخ
غرور:چیزی که من ندارم
مدرسه: کتاب و دفتر
دفتر مدیر: تنبیه و یا خواستن پدر و مادر برای شیطونی
آب گوشت: نون سنگک، سبزی تازه و دوغ
قرمه سبزی: بوی سبزی سرخ شده اش.
ریاضی: حاصلضرب حاصل جمع...
آهنگ: آرامش
ماه رمضون: زولبیا و بامیه و ربنا موقع افطار
استخر: رنگ آبی کف استخر با خط کشی
روزنامه: کاغذ و بوی سرب
کودکی: تابستانها که دوچرخه سواری میکردیم
قزوین: رستوران اقبالی
دروغ: عکس حقیقت
لیسانس: شیمی
فوتبال: بچه های پایین شهر
قانون: چیزی که تو ایران با رشوه همش رو میشه خرید
پرواز: خطر
اشک: خارج شدن غصه از چشم
ازدواج: لباس عروس
وبلاگ: همدلی
زندگی: کمی سخت
عشق: قبول کردن آنچه خیال است
هلو: پوست زبرش
تحصیل: نشانه موفقیت
خارج: پیشرفت
خواب: موقع فراموشی غمها
اینترنت: زندگی
مجلس: مجلش ختم،مجلس ایران، مجلس عروسی؟
سال ۸۸: بدون تغییر و ترقی
کلم پلو: بوی کلم پلو
کتاب:اگر یکی برام بیاره میخونم
هفته پیش رفتیم طالقان ، رفتیم تو رودخانه طالقان کلی آب تنی کردیم فوق العاده است، آب یخ یخ ما هم 6 -7 نفری میرفتیم از بالا شیرجه میزدیم تو آب ،وقتی از آب میایی بیرون تا نیم ساعت بدن آدم سر میشه http://thumbsnap.com/v/crORu0Cx.jpg
چهارشنبه خواهر شوهرم اومد خونمون و کارش رو انجام داد و رفت ، مادر بزرگم و دایی ام هم شب اومدند خونه ما خوابیدند عکس غذاها http://thumbsnap.com/v/ANv2qjbp.jpg
صبح ساعت 8.30 راه افتادیم 4 تایی ( من و شوهری، مادربزرگ و دایی کوچیکم) رفتیم سمت محمود آباد و نور
ساعت 11.30 رسیدیم محمود آباد، رفتیم سمت نور و ایزد شهر تا ساعت 2.30 دنبال ویلا گشتیم ، هر جا میبردند ما رو سریع پر میشد
دیدیم گرسنه امون شده رفتیم گالیکاژ نهار خوردیم و بعد دوباره برگشتیم سمت محمود آباد برای یافتن ویلایی کنار دریا
بالاخره یک ویلا کنار آب پیدا کردیم ، http://thumbsnap.com/v/qELynhrJ.jpg
فردا صبح زود بلند شدیم صبحانه خوردیم و دوباره رفتیم دریا ، یک قایق گرفتیم رفتیم وسط دریا ، من و داییم از بالا قایق شیرجه زدیم و رفتیم وسط آب کلی شنا کردیم خیلی عالی بود اصلا موج نداشت اون وسط آب کلی رو آب خوابیدیم
برگشتیم ساحل برای خودمون چایی و تخمه و میوه خوردیم دوباره رفتیم تو آب تا ساعت 12.30 ، رفتیم سریع دوش گرفتیم و نهار خوردیم ،ویلا رو تحویل دادیم و حرکت کردیم به سمت چمستان بعد از نور و رفتیم جنگل کشپل در چمستان جای فوق العاده دیدنی و کلی تو جنگل گشتیم ،تا انتهاش که بروید میخوره به اب گرم لاویج
بعد بسمت تهران حرکت کردیم ساعت 9 تهران بودیم جاده هراز خوب و یکطرفه شده بود
